"برای پدر بزرگ
که بزرگ بود و پدر"
وقت تب
وقت بی انتهای شب
وقت ناگریز
وقت کابوس های مادربزرگ
وقت بیداری مادر
وقت گام های عزراییل
یا پرستار
وقت لب های بسته و
اشک های بی اختیار
وقت دم های بشکسته و
بازدم های شماره دار
وقت معرکه ی سکوت
بر بالین احتضار
وقت آخر
وقت خروج روح از مجرای مسدود
وقت بی وقتی
وقت بدرود
چشمهایت را جستم
در خالی پنجرههای حضور
چراکه در چشمان خیس تو
دو نوزاد خفتهی زیبا بود
آنزمان که چشمخانهها همه
میلاد کودکانی مرده را انتظار میکشیدند
دستهایت را جستم
در سرزمین درختان سوخته
چراکه در دستان نحیف تو
دو غنچهی ناشکفتهی بیریا بود
آنزمان که دستها همه
خاکستر گلهای از یاد رفته را به باد میسپردند
لبهایت را جستم
در گذرگاههای بی بوسه و کلام
چراکه بر لبان لرزان تو
دو واژهی ناگفتهی آشنا بود
آن زمان که لبها همه
در سکوتی بیهجا میپوسیدند
تو را جستم
در کرانههای یأس
چراکه در تو
همه چیزی سکوت بسیط بود و غزل
آنجا که هر خاموشی
خراشهی دردناک ناخنی بود
بر دیوارهی حبس
و هر غریو
در تقاطع آب و سنگ
در کفی وهمگون مستحیل میشد
تو را جستم
تو را ...
آن جا که عشق
چکامهی آخرین بود و
یافتن تو
یافتن من
دانیم من و دلبر و ایزد
زین راز چه فتنهها که خیزد
اسرار جهان اگر شود موی
این راز نهان بود چو گیسوی
صندوقچهی دل قرار این راز
تا دلبر من کِیَش کند باز ؟
یک جرعه مِیَش دوصد خمار است
در آینه بین که عکس یار است
نام من و حمد لطف دلدار
چل بار بگو که به شود کار
خدایگونه
از مغاک آخرین برجهیدیم
بر چکاد آخرین گام نهادیم
بر تارک وجود نشستیم
انسان شدیم
بنشین و از بهار سفر کرده دم مزن
بنشین، بهل خم خالی و جام را
دیگر سخن ز خاطرهی خستهگان مگو
یکسو بنه همهی ننگ و نام را
بنشین و از بهار سفر کرده دم مزن
یادی ز دستها و تن خونفشان مکن
لبهای خشک و بوسهی خورشید پا به جاست
شمشیرها آخته و تیرها به زه
خود را نشان مکن
بنشین و دم مزن
این روزهای سرد زمستان گذشتنیست
بگذار تا زمان بزند گامهای خویش
آری، بهار تو دیگر رسیدنیست
دلم دردی نمیخواهد که خود دردیست در سینه
تنم زخمی نمییابد که خود زخمیست دیرینه
من از دوری و تنهایی چنین عطشان و نالانم
بیاور از خُم مهرت مرا نوشاب و نوشینه
لباس فاخرم بنگر که در هجر رخ خوبت
نماید اطلسی زیبا، ولی دلقیست پشمینه
دل سنگین من گردید در دست غمت چون موم
دل تو چون یکی گوهر، تنت چون ظرف سیمینه
برای آنکه در رویم رخ زیبای خود بینی
شدم در پاکی و صافی مثال آب و آیینه
همه هفته مرا خاطر ز یاد توست در جوشش
ز اول صبح هر شنبه، به آخر شام آدینه
وگر یک صبحدم بینم ترا حاضر به بالینم
رود از خاطرم آن دم غم هجران دوشینه
فروزنده چو نامت دید بر هر برگ این دفتر
رهید از بند نام خود، درید اوراق پارینه
تو را یک شب میان خواب دیدم
تو را چون ماه در مهتاب دیدم
شبی از نالهی عشاق خالی
تو را در گوشهی محراب دیدم
میان مجلس خامان خاموش
تو را پر سوخته، بیتاب دیدم
به هر رویی دوصد آب و دوصد رنگ
تو را بی سرمه و سرخاب دیدم
یکی روزن نبود اندر خیالم
ز عشق تو هزاران باب دیدم
میان قحط صحرای عطشناک
تو را از تشنگی سیراب دیدم
کشیدم چشمهای از اشک در قاب
تو را چون ماه نو بر آب دیدم
خموشی خیمهای بر جان من بود
تو را بر تار دل مضراب دیدم
یکی آیینه دیدم مشرق نور
تو را بر آینه سیماب دیدم
ز بیم موج بر مویت زدم چنگ
تو را چشمی و صد سیلاب دیدم
میان باغ شیدایی زدم گام
تو را بر جان خود لبلاب دیدم
کشیدم پیکرت را در بر خویش
تو را چون لعبتی نایاب دیدم
لبت را جستجو کردم به ابرام
تو را شهد و شراب ناب دیدم
فروزنده رخت را باز گفتم
تو را یک شب میان خواب دیدم ...
نه هنوز زیبا
- پیرزن –
لنگلنگان
از جلوخان میگذرد
هنوز زیبا
- زن –
بهاندوه
نظارهاش میکند
زیبا
زیبا
- دخترک –
شبام بی تو
نمایان شو!
مرا در پوستین روشنی بگذار!
نی بشکستهام بی تو
ز عشقم ساز سازی نو!
در سکوت سرد این خاموشخانه
چشم بگشودم
بیصدا
الكن
نالهی مرغی به دریای شب اندر
گفت خوشباشی
دورادور
خیر مقدم باد!
نوزادی چنین شیرین
چنین زیبا
به گودال شبی کو چون
سیهچال مخوفی
میکشد در خود
تمام روشنای آسمانها را!
خیر مقدم باد!
نوزادی چنین شیرین
چنین آرام
به غرقاب شبی کو چون
سپاه پر غریوی
میکشد در خود
همه دریادلان ناکام!